دفتـــر شــــــــعر

تا کجای قصه ها باید از غم ها نوشت ؟ لطفا کپی نکنید ...

مردن

 

 نمی دانم مرگ به سراغ من آید چه خواهد شد ؟

نمی دانم...

می خواهم بدانم بع از من داستان چگونه خواهد شد

آن سوار می آید؟

خاک من به چه آغشته خواهد شد ؟

خوب بودم یا بد ...

چه می گویند...

خوب می دانم که کرمها روی من شهر بازی می سازند

قطار ها از اندامم در حرکتند ...

نمی دانم آن دو نفر می آیند

بپرسند ؟

کاش چایی هم بیاورند و چند سیگار

نمی دانم از فلسفه چیزی میدانند یا سئوال های تکراری می پرسند ؟


من هم سئوال هایی بسیار دارم

چرا آمدم ؟
چرا رفتم ؟

جوابم دهید ..

سئوالهایتان را از برم

پاسخ آنها را میدانید از غیب ...

بیهوده مپرسید

جوابم دهید ...

نمی دانم چه خواهد شد ؟

جواب می دهند یا فقط می پرسند ؟

می خواهم با آنها بازی کنم

واژه ها را جمع کرده ام

نمی دانم کافیست یا که کم است ؟

لحظه به لحظه مرگ مرا در آغوششش گرفت

اما کسی نیامد...

نه سواری نه آن دو نفر

هر شب میمیرم

صبح زنده می شوم صبحانه می خورم

باز میمیرم

نهار می خورم

با مرگ قدم می زنم تا شام

معنای مرگ چیست ؟

اگر در خاک رفتن است فقط

من عادتی دیرینه دارم

لحظه به لحظه در خاک بوده ام

نمی دانم چه خواهد شد ؟

مرگ :

م:رمردن

ر:رها شدن

گ: ......

نمی دانم......

چه خواهد شد ؟؟؟

                                                                                                 ر. کویر

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 3:1  توسط ر.کویر  |